داکتر محیی الدین مهدی



"رگ- و- رشته" شبكه ي گسترده ولي مشخص

News image

به توجه محترم مدير مسئوول مجله ي وزين "نامۀ فرهنگستان": در شماره ي سوم سال سوم (1376) مجله، مقاله اي زير عن...

گفتار تحقیقی | دکتور محیی الدین مهدی | سه شنبه, 15 جون 2010

سایر نوشته ها

يك غلط فهمي تاريخي

News image

نسبت غوري با سوري يكي از سنن غلط تاريخ نويسي در افغانستان معاصر، درج كارنامه هاي سلسه هايي سلطنتيي است كه ...

گفتار تحقیقی | داکتر مهدی | دوشنبه, 7 جون 2010

سایر نوشته ها

حكومت مسئول؛ حکومت جوابده

News image

پس از امنيت، دومين چالش در برابر دولت افغانستان، فساد گسترده ي اداري و مالي است. در اسباب و علل ...

گفتار سیاسی | داكتر مهدي | دوشنبه, 7 جون 2010

سایر نوشته ها

انکار کرزی

News image

انکار کرزی، مقدمه ی رفتن به حکومت عبوری است شاید نتوانیم برای تمامی شرایط پیشنهادی داکتر عبدالله، توجیه قانونی بیاوریم. ولی ...

گفتار سیاسی | داکتر مهدی | دوشنبه, 7 جون 2010

سایر نوشته ها

به پیشوا

News image

به پیشوا*(تضمین بر دوبیتی علامه اقبال زیر عنوان«هلال عید»)باری که چرخ اختر شادی علم کشیدگردون به کام فاقه ی ما، ...

گفتار تحقیقی | داکتر مهدی | پنجشنبه, 3 جون 2010

سایر نوشته ها

سياست دولت جديد امريکا را در قبال بحران

News image

در گفت و گو با صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران: س / به عنوان يک سياستمدار برجسته سياست دولت جديد ...

مصاحبه ها | صدا و سیمای ایران | سه شنبه, 25 می 2010

سایر نوشته ها

خلاصة المطلوب من رسالةِ ضیاء القلوب

News image

حمد و سپاس ذات بی قیاس را و درود بی وسواس حضرت خیرالناس راست و شکران بی پایان از بنیاد ...

گفتار تحقیقی | داکتر محیی الدین مهدی | سه شنبه, 25 می 2010

سایر نوشته ها

مبانی مذاکره با طالبان

News image

تمهیدات طالبان مهمترین تهدید برای امنیت افغانستان به حساب می آیند. . با اینحال، تا کنون هیچ راه حلی برای ...

گفتار سیاسی | دوکتور مهدی | دوشنبه, 24 می 2010

سایر نوشته ها

فلسفه‌ي طبيعي نوروز و تقويم شمسي

News image

2008/03/29درك انديشه¬ي تجليل از نخستين روز سال، بدون تحقيق در چگونگي بوجود آمدن آن، ممكن نيست. اين انديشه، از نخستين ...

گفتار تحقیقی | داکتر مهدی | پنجشنبه, 20 می 2010

سایر نوشته ها

بوش خمیازه می کشد

News image

يكشنبه 6 مه 2007زمانی از زلمی خلیلزاد – سفیر وقت ایالات متحد امریکا در افغانستان – درباره ی تغییر احتمالی ...

گفتار سیاسی | محیی الدين مهدی | پنجشنبه, 20 می 2010

سایر نوشته ها
بنر
 

يك غلط فهمي تاريخي

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف
به اشتراک بگذارید: به اشتراک بگذارید: Bookmark Google Yahoo MyWeb Del.icio.us Digg Facebook Myspace Reddit Ma.gnolia Technorati Stumble Upon

نسبت غوري با سوري

يكي از سنن غلط تاريخ نويسي در افغانستان معاصر، درج كارنامه هاي سلسه هايي سلطنتيي است كه قلمرو حاكميت شان بيرون از حدود جغرافياي سياسي افغانستان بوده است؛ پرداختن به تاريخ سلاطين سوري و لودي ضمن نگارش تاريخ افغانستان از اين جمله است. البته اين مسئله چندان مبرهن است كه ضرورتي به تفصيل ندارد، و مقصد اين مقاله نيز پرداختن به آن نيست؛ اما نكته‌ي در خور توجه اينست كه مورخيني كه باب اين مباحث را در كتب درسي مكاتب و مدارس افغانستان مي گشايند، مي كوشند توجيهي براي اين كار بيابند؛ آنان از تجانس هاي لفظي استفاده مي كنند و في المثل اختراع خط «خروشتهي» را به قوم «خروتهي» نسبت مي دهند، و براي «سلاطين سوري» نسب نامه‌ي «غوري» مي سازند؛ «كتواز» را «گته باز» مي خوانند و «سنگ سوراخ» را (كه بابر ذكر كرده)‌ ترجمه ي فارسي آن مي نمايانند!

ابتدا مي بينيم كه ارباب تاريخ در باره ي نسب نامه ي سلاطين غور چه مي گويند:

به قول قاضي منهاج سراج جوزجاني كهنترين روايت درباره ي نسب نامه ي سلاطين غور از فخر الدين مبارك شاه غزنوي است؛‌ او يكي از اكابر غزني بوده كه در عهد سلطان معز الدين محمد سام، نسب نامه ي غوريان را در كتابي به نام «منتخب ناصري» به نظم كشيده است. از آن منظومه جز چند بيت كه توسط معين الدين اسفزاري در كتاب «روضات الجنات في اوصاف مدينۀ الهراۀ» (سال تاليف 899هـ ق)‌ نقل شده، چيزي باقي نمانده است. ابيات موجود گواهي ميدهند كه در عهد بني اميه بر خلاف ساير نقاط جهان اسلام، كسي اجازه ي سبّ و لعن آل علي را نداشت.[1]

منهاج سراج پيش از ذكر روايت فخر الدين مبارك شاه روايت ديگري مي آورد بدين نهج كه بسطام نام فرزند ضحاك، از قِبَل او حاكم هند و سند بود؛ چون ضحاك به دست فريدون در چاه دماوند محبوس گرديد، بسطام كه تاب لشكر فريدون نداشت به جانب جبال شقنان [شغنان كنوني- حبيبي] و باميان رفت؛ از آنجا به جانب جبال غور رو آورد و در محل زار مرغ [مرغاب- راورتي] بياراميد.

اما آنچه را كه منهاج سراج از منتخب ناصري نقل مي كند:

«چنين روايت كند كه چون افريدون بر ضحاك غالب شد و ممالك بگرفت، دو برادر او و فرزندان او به نهاوند افتادند، برادر مهتر كه سور نام بود امير شد، و كهتر را كه سام نام بود سپهسالار شد، امير سور را دختري بود، و سپهسالار را پسري. هردو عمزادگان از خوردي نامزد يكديگر بودند، ايشان دل بر همديگر نهاده، سپهسالار سام وفات كرد، و پسر او شجاع و مبارز رسيده بود، چنانچه در آن عهد به مردي و جلادت نظير نداشت. بعد از فوت پدر او حاسدان پيدا آمدند و او را پيش امير سعايت ها كردند، عم را دل بر وي گران شد و عزم كرد تا دختر به ملكي دهد از ملوك اطراف. چون آن دختر را خبر شد عم زاده را اعلام داد، شبي بيامد و درِ قلعه بگشاد، و ده سر اسبِ گزيده از آخور امير سور باز كرد، و دختر و اتباع او را بر نشاند و چندانچه امكان داشت از نقود برگرفت و روان شد، و خود را بر سبيل تعجيل به كوه پايهاي غور انداخت و آنجا مقام داشت. و گفتند زو منديش، آن موضع را منديش نام شد و كار ايشان آنجا استقامت پذيرفت.»[2]

منهاج سراج از چند تن از حكام و سلاطين غور نام مي برد كه لفظ «سوري» جزو نامشان بوده: سوري بن محمد[3] و محمد سوري[4].

منهاج سراج در نسب ضحاك مي گويد: «... ارونداسب پدر ضحاك بود، پسر پسر تازيوبرسد، و به اتفاق اهل تواريخ اين تازيوبرسد پدر همه[ي] عرب بود و برادر هوشنگ ملك بود و عرب را تازي به نسبت او بازخوانند و سيادت و امارت عرب ورا، و اتباع او را بود، و از او به پسر او رسيد زنبكا و از او به پسر او ارونداسپ، و او مرد عادل و عاقل و خدا ترس بود، و او را پسري رسيد، ضحاك نام كرد بس قتال و ظالم و فتان و جابر، شيطان او را از راه برد...»[5]

از دو روايت فوق دو نتيجه بدست مي آيد:‌ نخست: آنكه از نهاوند به غور آمد، سور يا سوري نبود، بلكه فرزند سام برادر زاده ي او بود. پس غوري ها را ميتوان «سامي» خواند نه سوري. چنانكه ديديم سور و سوري جزوي اسامي خاص به شمار مي آمده و معناي انتساب به قوم يا قبيله ي موسوم به سور يا سوري نداشته است. دوم:‌ آنكه نسب نامه ي سلاطين غور -ظاهراً- به ضحاك مي رسد، كه وي تازي يا سامي بوده نه افغان يا آريايي يا لا اقل هندو اروپايي.

اما از مورخين متأخر، معاصر يا نزديك به سلاطين سوري، ابوالفضل علامي كه نسبتش به خانواده ي تيموري و عداوتش با سلاطين سوري روشن است، در مورد نسب سلاطين مذكور به ذكر اين مختصر اكتفا مي كند: «ذكر احوال شيرخان، و اين شيرخان از طبقه ي افغانان سور بود.»[6]

اما تاريخ فرشته كه به ظهور و عروج مسلمانان در هند اختصاص دارد، سوانح و خواستگاه اين دودمان را به تفصيل مي نويسد: «در سنه‌ي اثني و ستين [62 هـ ق] يزيد بن معاويه، سلم بن زياد را به ايالت خراسان و سيستان تعيين نمود، و از جمله كساني كه يزيد همراه سلم كرده بود، يكي مهلب بن ابي صفره بود؛ و سلم، برادر خرد يزيد بن زياد را به حكومت سيستان فرستاد، و چون او شنيد كه پادشاه كابل تمرد نموده، ابو عبدالله بن زياد را كه حاكم ايشان بود مقيد گردانيده؛ هر آئينه لشكر جمع نموده متوجه حرب كابل شد، و بعد از حرب صعب شكست يافته جمعي كثير به قتل رسيدند. و چون اين خبر به سلم بن زياد رسيد، طلحه بن عبدالله بن حنيف خزاعي را كه به «طلحة الطلحاة» مشهور است، به كابل فرستاد تا ابو عبيده [ابو عبدالله] را به پانصد هزار درم باز خريد. و بعد از آن سلم امارت سيستان را به طلحه ارزاني داشت، و لشكر غور و بادغيس را به كابل فرستاده اهالي آنجا را جبراً و قهراً‌ مطيع و منقاد گردانيده،‌ خالد بن عبدالله را- كه بعضي مي گويند از نسل خالد بن وليد بود و بعضي مي گويند از نسل ابوجهل است- به حكومت كابل مقرر نمود. و چون خالد بن عبدالله از حكومت كابل معزول گشت، مراجعت به عراق عرب [را]، شاق و دشوارتر دانسته از بيم حاكم مجدد [جديد] با عيال و اطفال و جماعتي از مردم عرب به راهنموني اعيان كابل به كوه سليمان- كه مابين ملتان و پشاور است- رفته متوطن شد، و دختر خود را به حباله‌ي نكاح يكي از افغانان معتبر كه مسلمان شده بود در آورد؛ و از آن دختر فرزندان بوجود آمده از ايشان دو كس به مزيد شهرت امتياز يافتند: يكي لودي و ديگري سور و طايفه‌ي افغانان لودي و سور از آن جماعت اند...»[7]

فرشته در «ذكر شاهي شيرشاه افغان بن حسن سور» مي نويسد: «نام شيرشاه فريد و نام پدر او حسن كه از طائفه‌ي افغانان رده است. وقتيكه سلطان بهلول لودي به حكومت رسيد، پدر حسن سور كه ابراهيم نام داشت، هوس نوكري كرده به دهلي آمد. و تعريف رده كه مسكن افاغنه است خود در اين مقدمه مذكور شده [فقره‌ي قبلي]، و رده عبارت از كوهستاني است كه ابتداي آن به اعتبار طول از سواد بجور [باجور كنوني] تا قصبه‌ي سوي- كه از توابع بكر است- و عرضش از حسن ابدال تا كابل؛ و افغانان آنجا چندين قبيله اند، از آن جمله يك فرقه سور است، و ايشان خود را از سلاطين غور مي دانند و مي گويند كه يكي از اولاد ايشان [سلاطين غور] كه محمد سوري نام داشت، در ازمنه‌ي سابقه جلاي وطن كرده به ميان افغانان رده آمده؛ و چون صحت نسب او نزدِ يكي از روساي افغانان به سرحد يقين رسيده- و با آنكه رسم ايشان نيست كه دختر به بيگانه دهند- ليكن آن كس دختر خود به محمد سوري داده داماد گردانيد، و از او اولاد به هم رسيده به افغانان سور مشهور گشتند. و به اين اعتبار افغانان سور بزرگترين قبايل افاغنه خواهند بود...»[8]

فرشته در نسب سلاطين غور بدون ذكر مأخذ مطالب منهاج سراج را با اندك تغييراتي مي آورد؛ او مي نويسد: «مورخان سخندان در تحقيق احوال ملوك غُور چنين غَور كرده اند كه در آن اوقات كه فريدون در عالم سرفرازي بر ضحاك تازي غالب گشت، از نبائر ضحاك دو برادر يكي «سوري» و ديگري «سام» ملازم او بودند، و بعد از مدتي از فريدون متوهم شدند و با جمعي از اتباع خود به نهاوند گريخته آنجا را محكم ساختند. سوري سردار قبيله شد و سام سپه سالار او گشت. سوري دختر خود به پسر سام- شجاع نام- داد و چون سام در گذشت،‌ شجاع قرين حشمت به خدمت عم به سر مي برد. حاسدان سخنان ناخوش از او به سمع سوري رسانيده مزاجش را منحرف ساختند، تا به حدي كه خواست دختر را طلاق گيرد، و دختر شوهر را خبر كرد. شجاع شبي در اصطبل سوري ده سر اسب و چند قطار شتر بار كرده و زن و فرزند و نقود و جواهر و طلا و نقره برداشته، به تعجيل تمام خود را به جبال غور انداخت و آنجا مقام ساخته گفت: «زومينديش»، از اين سبب آن محل را زومينديش نام شد، و در آنجا قُلاع متين بنا كرده، مدتي به استظهار آن با سپاه فريدون مقاومت نموده و آخر خراج بر گردن گرفته امان يافت. و ذريت ضحاك در آن ولايت يكي بعد از ديگري بزرگ قبيله مي شد تا به وقت اسلام نوبت به شنسب رسيد؛ و در زمان امير المومنين اسدالله الغالب علي بن ابي طالب عليه السلام بود، و بر دست آن حضرت ايمان آورده منشور حكومت غور به خط مبارك شاه ولايت پناه يافت و نسبش را بدين موجب ذكر كرده اند: شنسب بن حريق بن نهيق بن مسيي بن وزن بن حسين بن بهرام بن مجش بن هسن بن ابراهيم بن سعد بن اسد بن شداد بن ضحاك... لاجرم آن طبقه به شنسبي منسوب اند و اولاد شنسبي... و سوري بن محمد فرزند زاده‌ي امير بنجي در زمان صفاريه بود، و محمد بن سوري معاصر سلطان محمود غزنوي بود،‌ چون اطاعت نمي كرد سلطان بر او لشكر كشيده زنده دستگير ساخت و حكومت آن ديار به پسرش ابوعلي تفويض فرمود؛ و چون ابوعلي بن محمد سوري با سلطان اظهار ايلي نكرد، عباس بن شيث بن محمد برادر زاده‌ي ابوعلي- به تعصب حكومت يافت و از شومي ظلم او هفت سال در غور باران نه شد و حيوانات صامت و ناطق را نتاج پديد نيامد. [ا] و با سلطان ابراهيم [بن مسعود غزنوي] جنگ كرده اسير گشت؛ و محمد بن عباس قايم مقام وي شده سلطان را اطاعت كرد؛ و قطب الدين حسن بن محمد بن عباس جد سلاطين غوريه است كه در زمان محاصره‌ي يكي از قلاع تير به چشمش رسيده در گذشت، و پسر او سام از تسلط سلاطين غزنويه به هند گريخت و به تجارت مشغول شد. و در اواخر حب وطن غالب آمده با اهل و عيال از راه دريا متوجه غور شد. ناگاه باد مخالف به شدت هرچه تمامتر بجنبيد و كشتي شكسته، اهل كشتي همه غرق شدند مگر اعزالدين حسين بن سام [مذكور]...»[9]

دنباله‌ي اين داستان طولاني است؛ حسين در غزني به جمع قطاع الطريقان افتاد؛‌ آنان را فرداي همان روز سلطان ابراهيم مقيد ساخت و حكم سزاي مرگ بر اوشان صادر كرد. حسين حينيكه نوبت قتلش فرا رسيد حقيقت ماجرا را بيان كرد و رهايي يافت و در سلك نديمان سلطان ابراهيم داخل گرديده دختر يكي از اشراف غزنوي به نكاح او در آمد. او در عهد مسعود بن ابراهيم، امارت غور يافت. حسين از آن زن صاحب هفت فرزند شد كه يكي از آنان قطب الدين محمد داماد بهرامشاه غزنوي بود كه به ملك الجبال معروف است؛ و ديگري ملك سيف الدين سوري است؛ سيف الدين اولين كسي است از اين دودمان كه لقب «سلطان» ي بر خويش نهاد. اين دو برادر بدست بهرامشاه كشته شدند، تا آنچه برادر ديگرشان علاءالدين حسين بر سر غزني و غزنويان آورد.

فرشته براي هيچ يك از سه روايت خويش ماخذ و سند ذكر نه كرده است؛ مورخيني كه خواسته اند سلاطين سور را به غور و سلاطين غوري منسوب سازند، از همين روايات استفاده كرده اند. بنابرين، در صحت و عدم صحت روايات مذكور اختلافي نداريم. به عباره‌ي ديگر بحث ما در چگونگي تفسير و توضيح روايات مذكور است نه صحت و عدم صحت آنها. از روايت دوم فرشته معلوم مي شود كه حتا سلاطين سور خود ادعاي انتساب به سلاطين غور را داشتند. اما در آن صورت (چنان كه گفتيم) بايد اذعان كرد كه علي رغم تاكيد و تكرار مورخين افغاني، سلاطين مذكور افغان يا پشتون نبوده اند؛ چه پدر آنان محمد سوري بوده كه طبق گفته ي منهاج سراج و مفاد روايت سوم فرشته نسب به ضحاك مي رساند كه او خود تازي يا عرب بوده است. به عباره‌ي ديگر، ميان غوري بودن و پشتون بودن سلاطين غور يكي را مي توان پذيرفت؛ در صورت درست بودن اين روايت، قبيله‌ي سور، تبار و زبان را از مادر و از كوههاي سليمان گرفته، نه از پدر و از جبال غور.

روايت دوم فرشته شبيه به روايتي است كه مولف تاريخ خورشيد جهان مي آورد. او اسم شهزاده‌ي غوري را حسين مي خواند؛ و پدر زن او- يعني آن رئيس افغانان- را بيت نيكه، و آن زن را بي بي متو- دختر بيت نيكه- مي داند. اما تفاوت روايت خورشيد جهان با آنچه گذشت در اين است كه فرزندان حسين را «غلزايي» مي دانند، در حاليكه فرشته فرزندان محمد را «سوري» گفته است.

به نظر مي رسد كه اين روايت از نوع ادعاهايي است كه سلاطين عجم (به معناي عام كلمه)- غرض نشان دادن علوي نسب و مقام خويش- عنوان كرده اند و خود را به سلاطين و شاهان قبل و بعد از اسلام نسبت داده اند؛ كما اينكه سامانيان و غزنويان و سلاطين بهمنيه‌ي دكن هند، نسب خود را به شاهان ساساني مي رسانند، غوريان به ضحاك و عادل شاهيان دكن به سلاطين ترك عثماني.

به نظر بنده اساس ادعاها و توهمات فوق، در تجنيس و قرابت لفظي «سوري» و «سور» در سلسله‌ي انساب سلاطين غوري و سلاطين سور هندي است؛ فرشته خود دچار اين توهم شده، علي رغم صراحت و شفافيت روايت اول در بيان نسب نامه‌ي قبايل لودي و سور، قلب روايت كتاب تاريخ خورشيد جهان را آورده است. از طرف ديگر فرشته در نوشته‌ي خويش، در تمام مواضع تمايز ميان الفاظ «سور» و «سوري» را رعايت كرده، در هيچ جا سلسله‌ي منتهي به شيرشاه را سوري نگفته، چنانكه ابوالفضل علامي[10] و بايزيد بيات نيز چنين كرده اند؛ هر چند نسبت هر دو لفظ- ناگزير- «سوري» مي شود.

مورخين معاصر كه غرض سياسي داشتند، از اين تجانس بهره ها برده به امير كرور نوه‌ي شنسب مذكور در روايت سوم فرشته- كه پدرش از همرزمان ابومسلم خراساني (مقتول 137 هـ ق) بود- شعر پشتو نسبت داده، آنرا دقيقاً‌ از روي شعر فارسيي منسوب به بهرام گور، كليشه برداري كرده اند. همين دسته مورخين، وقتي ديدند كه تركيب قومي غور و نواحي غرب افغانستان امروز، با ادعاي آنان مبني بر خاستگاه سلاطين پشتون تبار سور، سازگاري ندارد، در صدد تدارك و تهيه‌ي دلايل زبان شناسي براي وانمود كردن تغيير و تحول در زبان آن نواحي شدند؛ و ادعا كردند كه طي مرور زمان، مردمان آن سامان تحت تاثير محيط سياسي و ادبي زمان- يعني «تفريس» يا تفرس- زبان خود را از دست داده اند. ولي اگر بپذيريم كه تفريسي صورت گرفته است، اين تفريس- طبق مفاد روايت سوم- از زمان ضحاك شروع شده، و آنهم از يكي از زبانهاي سامي به نفع زبان فارسي بوده، نه از زبان پشتو به فارسي. بر عكس در نواحي جنوب افغانستان- از قرن دهم هجري بدينسو- جريان تغيير زبان از فارسي به پشتو به مشاهده رسيده است. تا زمان سلطه‌ي اكبر شاه هندي بر قندهار ، و حكمراني ميرزا غازي بيگ و خانواده‌ي ارغون بر آن نواحي و هجوم نادرشاه افشار بر اين مناطق،‌ زبان فارسي زبان اكثريت مردمان آن خطه بوده است. از آن زمان به بعد كه كوچ قبايل افغان بر آن نواحي مترتب گشت، تمايل به پشتو گويي افزون گرديد.

ن. ا. ارستوف از محققين شوروي سابق حقيقت مذكور را با قاطعيت تمام تأكيد مي كند: «اهالي غور يعني حوزه‌ي منطقه‌ي علياي هريرود و حوزه هاي قسمت علياي هلمند و ساير شاخه هاي شمالي درياچه‌ي هامون،‌ هرگز افغاني نبوده بلكه تاجيكي- آريايي بوده اند.»[11] به همين منوال مرحوم غبار به «سكزي» بودن (يعني سكايي بودن) قبايل «اسكزي»‌ و «ايساكزي»‌ اشاره مي نمايد.[12]

خلاصه ي اين بحث دو نكته است:

يك- هيچ نسبت خوني يا قومي ميان سلاطين غور و سلاطين سوري وجود ندارد؛ جز اين كه در سلسله ي انساب سلاطين غور از شخصي بنام (به گمان غالب) «سوري» يا «سور» ياد شده، در حاليكه «سورِ» ديگري جد اعلاي سلاطين سوري بوده است.

دو- سلاطين سوري، افغان تبار بوده اند؛ چون ابتداي ظهورشان در هند، از شهر پتنه ي ايالت بيهار بوده،‌ به «پتان»‌ يا «پتهان» شهرت يافتند.[13] منشاي آنان «رده» يا كوه هاي سليمان بوده است؛ جستجوي منشاي غوري براي آنان، جز انگيزه ي سياسي مبناي ديگري ندارد.



[1] منهاج سراج جوزجاني، طبقات ناصري، حاشيه ي 62؛ ص ص397-396؛ تصحيح عبدالحي حبيبي، تهران، دنياي كتاب، سال 1363.

[2] [2] همان مأخذ، ص 322.

[3] همان مأخذ، ص 327.

[4] همان، ص 329.

[5] همان، ص ص 321-320.

[6] ابوالفضل علامي، اكبر نامه، جلد اول ص 147؛ چاپ كلكته 1941م.

[7] ملا محمد قاسم فرشته، تاريخ فرشته، ص 17؛ طبع سوم نول كشور؛ سال 1323ق مطابق 1905 ميلادي.

[8] همان ماخذ، ص 220.

[9] همان كتاب، ص ص 55- 54.

[10] با يزيد بيات، تذكره‌ي همايون و اكبر، ص5؛ چاپ دهلي 1927م.

[11] پروفيسور ريسنر، رشد فئوداليزم و تشكيل دولت افغانها؛ به نقل از مجله‌ي آمو شمارهاي 2،3 و4 ص 85، چاپ دوشنبه 1380.

[12] مير غلام محمد غبار، جغرافياي تاريخي ص 26

[13] فرشته، ج1، ص 18.

 

آخرین بروزرسانی ( يكشنبه ، 20 سرطان 1389 ، 08:55 )  
...